من دلم را که می تپد با تو ـ گرچه گمراه ـ دوست می دارم
با تو معدود خنده هایم را ـ گرچه کوتاه ـ دوست می دارم
چشم خود را که دیده بود تو را، دست خود را که چیده بود تو را
پای خود را که مدتی شده بود، با تو همراه دوست می دارم
هر کسی را که دارد از تو نشان، همه را فارغ از زمان و مکان
مثل عکس عروسی ات که در آن، شده ای ماه دوست می دارم
غصه را در پی رمیدن تو، گریه را درپس ندیدن تو
لحظه ای را که بعد دیدن تو ، می کشم آه ... دوست می دارم
یادم آمد ... غزل که می گفتم ؛ دوست می داشتی و می خواندی
به همین خاطر است شعرم را ، گاه و بی گاه دوست می دارم
تو عیار محبتم شده ای دوستت دوست ، دشمنت دشمن
هرکسی را که دوستت دارد، ناخودآگاه دوست می دارم
به استاد محبوبم جمشید علیزاده
باز هم گم کرده ام سرچشمه ی خورشید را
ای طلوع ناگهان ! بشکن شب تردید را
کورسوی شبچراغ ماه از آنسوی ابر
پر نخواهد کرد جای خالی خورشید را
خوش ندارم بی تو در منظومه های باورم
خنده ی مهتاب را و نغمه ی ناهید را
در زمستانی چنین آکنده از سرمای یأس
از کجا گیرم سراغ خانه ی امید را ؟
بر نخواهد تافت بی شک گنگی آیینه ها
جلوه ی خورشیدوار ساغر جمشید را
ای پرستو ...! نوبهاران را پیام آور تویی
بی حضورت چشم ما باور ندارد عید را
پی نوشت
فرشید جان ممنون بابت این هدیه ی بسیار قشنگت
1- به رحیم پورنجف رفیق گرمابه و گلستانم که این غزلم رو دوست داشت و هر از گاهی بعضی از بیت هاش رو زمزمه می کرد. او که این روزها غربت ترکیه را با عشق تاب می آورد تا وقتی برگشت ، با دکترایش خیلی چیزها را به خیلی ها ثابت کند.
2- به همه دوستان دیده و ندیده ام که از رهگذر همین وبلاگ شناختمشان و چقدر دوستشان دارم.
3- ...
زمانه با تو به من روی خوش نشان می داد
به پای خسته و بی تاب من توان می داد
منم ... عروسک نخ دار ساده ات که شبی
به صحنه آمده بود و خودی نشان می داد
به کام من نشد ایام با تو سبز شدن
بهار آمدنت طعمی از خزان می داد
تو لقمه ی دهن من نبوده ای ای کاش
خدا فراخور این نان به من دهان می داد
کسی هنوز نپرسیده از من ساده
دلت برای که اینگونه امتحان می داد ؟
همیشه غالب و مغلوب خویشتن بودم
همیشه های دلم بوی هفت خوان می داد
گذشتن از تو برایم حماسه بود اما
پس از تو چاه ندامت اگر امان می داد
نشد به کام من ایام با تو سبز شدن
زمانه کاش به من روی خوش نشان می داد
1. سلام
2. از فرشید نازنین و جناب علی مددی بزرگوار و فقط یک بهار عزیز ، ممنونم بابت تهدیدهای دوست داشتنی و تشویق های دلگرم کننده شان برای بروز شدنم.
3. این غزل تقدیم به ایشان و شما :
با حضورت زنده خواهم شد نفس خواهم گرفت
سهم پرواز خودم را از قفس خواهم گرفت
دسته گل هایی که در این سالها دادم بر آب
یک به یک با لطف دستان تو پس خواهم گرفت
شهر ، خالی نیست از عشاق خواهی دید باز
راه بر پرده دری های هوس خواهم گرفت
نوبت جولان من خواهد رسید و باز هم
عرصه ی سیمرغ از دست مگس خواهم گرفت
ایل شب سرمست کفن و دفن خورشیدست و من
راهشان را در طلوعی زودرس خواهم گرفت
باورش سخت است اما حتم دارم با شما
من دوباره زنده خواهم شد نفس خواهم گرفت
1-
...
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذبر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
2- سلام
3- این اواخر به خاطر امتحانات پایان ترم و امتحانات الهی (اعم از روزمرگی ها و مشکلات کاری -البته از نوع بی کاری اش- و همچنین نفس کشیدنی که به زعم من و تو شاعرانه هست و به خیال خیلی های دور و نزدیک ، دیوانگی و عمر تلف کردن که البته هر از گاهی فکر می کنم حق با آن هاست ) ،نتوانستم لطف دعوت دوستان رو آنچنان که شایسته هست جبران کنم. شرمنده ی همه شان هستم. ...
آیینه ای شکسته ام و از بلا پُرم
لابد به جرم اینکه فقط از شما پُرم
بالا بلند سنگدل من هنوز هم
گاهی به لطف چشم شما از بلا پُِرم
از بغض مه گرفته ی شب ها سخن مگوی
من تا دلت بخواهد ازین حرف ها پُرم
تلفیقی از تمامی بدها و خوب ها
شیطان ترین فرشتهام و از خدا پُرم
شاید فقط محلّ گذر بوده ام که حال
خالی ترین کویرم و از ردّپا پُرم
در پشت ظاهری که منم باطنی چو توست
من یک خرابه ام که ز شمش طلا پُرم
منگر به نیم خالی احساس من که من
این نصفه هم که پُر شدهام بیریا پُرم
لختی بخند باز ، عزیزم بخوان مرا
این روزها به لطف تو از ناسزا پُرم
وقتی بهانه ها دم دستی است گریه را
یعنی تو نیستی و من از ماجرا پُرم
کو شعر ؟ طبع عالی مان خاک میخورد
این خلوت خیالی مان خاک میخورد
این" قند پارسی که به بنگاله میرود"
با استکان خالیمان خاک میخورد
در گوشه ی غریب قفس ، خواب مانده ایم
پرواز احتمالی مان خاک میخورد
در گیر و دار بازی آدم بزرگها
آیین نونهالی مان خاک میخورد
رؤیای سرو بودن و مأنوس مه شدن
در قامت هلالی مان خاک میخورد
انگار هیچ اصالتمان از بهشت نیست
آن استناد عالی مان خاک میخورد
بنشین رفیق! آینه ها را نگاه کن
این عاقبتسفالی مان خاک میخورد
دیگر کسی به خانه ی ما سر نمیزند
گل های سرخ قالی مان خاک میخورد
پاییز 86
از هول عسل پاپیِ کندو شده بودم
ای دوست ببخشید که پُررو شده بودم
در برکه ی چشمان تو تنها به تصادف
آن اردک زشتم که شبی قو شده بودم
نادیده بگیرید اناالحق زدنم را
جَوگیر دوتا حلقه ی گیسو شده بودم
میخورد به هم حال من از برف و زمستان
آخر به هوای تو پرستو شده بودم
تا وصله زنم زندگیم را به نگاهت
دیدید که باریکتر از مو شده بودم
گفتم که : شدم قاطی مرغان و تو گفتی:
یک سوء تفاهم شده ، هالو شده بودم
فردای همان روز تو بانو شده بودی
من نیز که در چشم تو یارو شده بودم
بانوی غزل های من ای خوب ، ببخشید
کز هول عسل پاپی کندو شده بودم
دهه ی اول محرم بود یک نفر باز هم به در میزد
باز هم طبق عادتی مألوف، دل به شوق حسین پر میزد
پرچم یا حسین در دستش ، بر بلندای شانهی "پدری"
"پسری" با فرشتگی هایش آسمان را به طاق در می زد
باد در یا حسین می پیچید ، کوچه ها بوی نینوا می داد
"پدر" از شوق کربلا لبریز، بوسه بر گونه ی "پسر" میزد
..."پسر" کوچکی که سال به سال در بلوغی زلال میفهمید
راز آن بوسههای گرمی را که به حلقوم او "پدر" میزد
...
سال ها بعد جنگ بود و خطر و "پسر" تازه مرد پرشوری
که پر از اشتیاق رفتن بود رفتنش داغ بر جگر میزد
رفت و در آخرین نگاه ، پدر بر گلوی دریده ی پسرش
جای بوسه....نه....جای زخمی دید که به لب هاش نیشتر می زد
...
سال ها بعد ؛ صحنه تکراری است؛دهه ی اول محرم شد
"باز هم مثل سالهای قدیم دل به شوق حسین پر میزد"
سال ها خانه اش حسینیه بود "یادگار پسر" به عشق حسین
مرد با شوق کفشداری عشق بوسه بر پای رهگذر میزد
وقت آن بود تا به رسم قدیم روی در پرچم عزا بزند
ولی انگار دست تنها بود ... نالهی وا پسر! ...پسر! میزد
ناگهان دید یک نفر خندید نوه اش بود ... "یادگار پسر"
مات در چشم های مغمومش آن طرف دست بر کمر میزد
صحنه ی ناب شاعرانهی "مرد" رسم شد با دو دست کوچک او؛
ماه ، روبان یاحسینش را روی پیشانی سحر میزد
"پسرم یاعلی بگو و بیا رسم ما را دوباره زنده بکن"
... چشم هایش پر از ستاره شد و دست بر کار تازه تر میزد
پرچم یا حسین را برداشت روی دوش پدر بزرگش رفت
"بچه بود و فرشتگی با او آسمان را به طاق در میزد"
بستیم بس که دل به دل بت پرستمان
داد عاقبت نگاه شما کار دستمان
با یک تبسّم تو فرو ریختیم و شد
بیجنگ و خون به نام شما هرچه هستمان
آن شب که میهمان شب شعر من شدی
یک شهر باخبر شده بود از نشستمان
من عاشق تو، عاشق من تو، چقدر زود
میشد ولی چه دیر خبردار شَستمان
میرفت تا قُرق شوم از حسّ و حال تو
پر میشد از هوای تو بالا و پستمان
تا اینکه رعد فاصله ها سر بلند کرد
مانند ابرهای بهاری گسستمان
ما دو نهال ، بیشتر از این نبوده ایم
اما چه زود خشم تبرها شکستمان